تبليغاتX
رحیل

It is your turn

تا حالا شده فکر کنی زندگی مثل این مسابقه ها ست که یه آهنگ می ذارن و تو باید دور این صندلیا بدویی آهنگ که قطع شد...اگه به زندگی اون طور نگاه می کردیم که فقط یه بار فرصت داریم لحظه ها رو می بلعیدیم..

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/04ساعت 7:54 توسط راحله |

... بحث سر این بود که آدما ممکنه دنیای مادیشون یکی باشه اما دنیای ذهنیشون با هم فرق می کنه.

مثلا از یکی می پرسن تو چقدر دارایی داری؟ اون حساب می کنه ببینه چقدر بخشیده میگه اونقدر دارایی دارم: مثلا ۲ میلیون.

از یکی دیگه که می پرسن اون میگه ۸ میلیون تو بانک دارم پس ۸ میلیون.

8 میلیونی که می تونه با یه دوز شیمی درمانی از بین بره اما 2 میلیونی که هیچ وقت از بین نمی ره...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 19:1 توسط راحله |

نمی دونم چرا آدما وقتی تو آسانسورن به هم نزدیکترن؟مخصوصا اگه آسانسور پر باشه

فکر کنم چون هیچ کس سرگردون نیست و هر کسی جای خودشو می دونه....

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:41 توسط راحله |

تا حالا شده شب که می شه حساب کنی ببینی چقدر تو روز ایمانتو شفاف دیدی؟

ببین منظورم لحظه هاییه که وقتی مثلا می خوای یه کار خیلی بد بکنی یاد ایمانت می افتی و اون کارو نمی کنی.حالا غیر از اونا لحظه های خیلی عادی چقدر به ایمانت فکر می کنی؟

چقدر تبلور پیدا می کنه؟می دونم دو تا چیز جدا از هم نیست اما بعضی وقتا آگاهانه است و بعضی وقتا نه!حساب کردنش سخته چون بعضی روزا خیلی کم پیش میاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 18:10 توسط راحله |

چند روز پیش یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم خیلی وقت پیشا باهاش یه بگو مگویی کرده بودم(کاری ندارم تقصیر کی بود)بعد از چند وقت که دیدمش سلام علیک گرمی باهام کرد

بعدشم بابت اون روز معذرت خواهی کرد و گفت بعضی وقتا آدم سرباز شیطون می شه

کفم برید

اگه آدم همیشه اینطور نگاه کنه چقدر جلو می افته.

من که حسابی شرمنده شدم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 9:48 توسط راحله |

Big bang

نمی دونم چرا هیچ اتفاق بزرگی نمی افته؟البته ناگفته نمونه منم مث ماست وا رفته از این ور به اون ور می رم.نمی دونم تقصیر بی حوصلگی منه که همه چی انقد بی مزه اس یا تقصیر بی اتفاقیه که من اینقد کسلم؟

دلم نمی خواد یه چیز اجق وجق اتفاق بیافته اما دلم می خواد یه چیزی توم پاشه وایسه(چقدم که توقع دارم).

....ولی فکر کنم تقصیر خومه.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 10:37 توسط راحله |

مدت ها از زمانی که وقت و انگیزه ای برای تبادل حرفا و اتفاقات ذهنی روزانمون با آدمای مهم زندگیمون داشتیم میگذره.اما حرفامون تمومی نداره انگار یه جایی اون وسط مسطا گیر کرده و نمی دونه کجا بره.

شاید بهانه ی خوبی باشه برای گفتن وشنیدن.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 10:51 توسط راحله |