It is your turn
تا حالا شده فکر کنی زندگی مثل این مسابقه ها ست که یه آهنگ می ذارن و تو باید دور این صندلیا بدویی آهنگ که قطع شد...اگه به زندگی اون طور نگاه می کردیم که فقط یه بار فرصت داریم لحظه ها رو می بلعیدیم..
مثلا از یکی می پرسن تو چقدر دارایی داری؟ اون حساب می کنه ببینه چقدر بخشیده میگه اونقدر دارایی دارم: مثلا ۲ میلیون.
از یکی دیگه که می پرسن اون میگه ۸ میلیون تو بانک دارم پس ۸ میلیون.
8 میلیونی که می تونه با یه دوز شیمی درمانی از بین بره اما 2 میلیونی که هیچ وقت از بین نمی ره...
فکر کنم چون هیچ کس سرگردون نیست و هر کسی جای خودشو می دونه....
ببین منظورم لحظه هاییه که وقتی مثلا می خوای یه کار خیلی بد بکنی یاد ایمانت می افتی و اون کارو نمی کنی.حالا غیر از اونا لحظه های خیلی عادی چقدر به ایمانت فکر می کنی؟
چقدر تبلور پیدا می کنه؟می دونم دو تا چیز جدا از هم نیست اما بعضی وقتا آگاهانه است و بعضی وقتا نه!حساب کردنش سخته چون بعضی روزا خیلی کم پیش میاد.
بعدشم بابت اون روز معذرت خواهی کرد و گفت بعضی وقتا آدم سرباز شیطون می شه
کفم برید
اگه آدم همیشه اینطور نگاه کنه چقدر جلو می افته.
من که حسابی شرمنده شدم!
نمی دونم چرا هیچ اتفاق بزرگی نمی افته؟البته ناگفته نمونه منم مث ماست وا رفته از این ور به اون ور می رم.نمی دونم تقصیر بی حوصلگی منه که همه چی انقد بی مزه اس یا تقصیر بی اتفاقیه که من اینقد کسلم؟
دلم نمی خواد یه چیز اجق وجق اتفاق بیافته اما دلم می خواد یه چیزی توم پاشه وایسه(چقدم که توقع دارم).
....ولی فکر کنم تقصیر خومه.
شاید بهانه ی خوبی باشه برای گفتن وشنیدن.